تبليغاتX
انسانیت
دوشنبه پنجم مهر 1389 ساعت 14:47
با عرض پوزش

پس از مدت ها محرومیت از اینترنت پر سرعت مجددا برگشتم تا در کنار دوستان خوب وبلاگی باشم

نوشته شده توسط العبد الاحقر مهرداد | لینک ثابت | موضوع:  

پنجشنبه دهم تیر 1389 ساعت 6:13
من آمدم

با خاطرات مكه و مدينه

با يادگاريهاي زيباي مسجد النبي و مسجد الحرام

با غصه ي بقيع

با دلي شكسته از ديدن در بسته ي مسجد امير المومنين

و با دلي گرفته از برخورد عرب با عجم

 

ز شير شتر خوردن و سوسمار

عرب را بدانجا رسيدست كار

كه تاج كياني كند آرزو

تفو بر تو اي چرخ گردون تفو

نوشته شده توسط العبد الاحقر مهرداد | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 ساعت 23:42
از همه دوستان و عزيزاني كه به وبلاگ من سر ميزدند و مطالب ناچيز حقير رو ميخوندند طلب حلاليت مي كنم.

عازم مكه مكرمه هستم، نائب الزياره همتون

حتما اگه قابل باشم براتون دعا مي كنم

شما هم بنده حقير رو حلال كنيد

ان شا الله قسمت همتون بشه

نوشته شده توسط العبد الاحقر مهرداد | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ساعت 22:22
در عجبم كه چه رابطه اي ميان آب و آتش وجود دارد !

همينكه اسم فرزند را مي شنويم در ذهنمان فقط يك چيز نقش مي بندد: " آّب ".

باز هم رابطه اش را نفهميدم. پس چرا هر وقت اسم مادر به گوشمان مي خورد به ياد " آتش " مي افتيم؟

شايد شعله هاي آتش بر درب خانه ي علي، آب هاي كربلا را تبخير كرده است.

و شايد " آب و آتش "، دو عنصر اصلي حيات، خود را با نام اين مادر و فرزند جاودانه كرده اند.

مي گويند اگر حائل از میان آب و آتش برداشته شود آب بر آتش غلبه می کند و آن را خاموش می سازد.

كاش حائل ميان آب و فرزند نمي شديم...

                                                                                                              م.ن

نوشته شده توسط العبد الاحقر مهرداد | لینک ثابت | موضوع:  

یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ساعت 11:29

آورده اند جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند.

او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخهاي دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و پيش خود فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آوازها كمي بلرزد. 

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون، جز خبر بد، چيزي برايشان نداري. 

قلب جغد بيچاره پي اين حرفهايي كبوتر شكست و او تصميم گرفت ديگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت ندايي به جغد گفت:

آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند. خطاب آمد: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ.          

تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند

و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.
نوشته شده توسط العبد الاحقر مهرداد | لینک ثابت | موضوع: